| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
به ياد قيصر شعر انقلاب
شعر هايش اشك بود بر چشمانم و من او را نمي شناختم و از آتش عشقي كه بر مزارش افروخته شده كورمال كرومال اورا يافتم. ومن نمي دانستم با نيلوفرانه قبل از اينكه گوش سر از طنين صداي مستانه افتخاري بهره گيرد گوش دل به ترانه دلنواز قيصر لرزيده و در كهكشانها به هواي یار رها شده. و من نمي دانستم ...
![]() صحرا صحرا دویده ام سرگردان از پی تو
دریا دریا گذشته ام در طوفان از پی تو دست از دنیا کشیده ام بی سامان از پی تو از من از ما رهیده ام دست افشان از پی تو گیسوی تو دام بلا ابروی تو تیغ فنا در دست دوای دل روی تو بهشت برین موی تو بنفشه ترین زنجیر پای دل دنیا دنیا گشته ام به بوی تو پنهان پیدا گر به گفت و گوی تو هر سو هر جا روی من به سوی تو دردا دردا کی رسم به بوی تو ؟ دستم بر دامن تو بوی پیراهن تو سوی چشم عاشقان یاس و سوسن شکفد دامن دامن شکفد با یادت ز باغ جان دیگر افتاده ام از پا دراین صحرا در راهم صخره و خارا خارا خارا چون کشتی در دل طوفان یارا یارا دریاب ای ساحل دریا ما را ما را شب و سحر به نام تو ترانه می خوانم به شوق یک سلام تو همیشه می مانم صحرا صحرا دویده ام سرگردان از پی تو دریا دریا گذشته ام در طوفان از پی تو دست از دنیا کشیده ام بی سامان از پی تو از من از ما رهیده ام دست افشان از پی تو یارا یارا ... ********
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن خدایا بی پناهم ز تو جز تو نخواهم اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن خدایا بی پناهم ز تو جز تو نخواهم اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها ********
یارا یارا گاهی دل ما را
به چراغ نگاهی روشن کن چشم تار دل را چو مسيحا به دمیدن آهی روشن کن بی تو برگی زردم به هوای تو می گردم که مگر بیفتم در پایت ای نوای نایم به هوای تو می آیم که دمی نفس کنم تازه در هوایت به نسیم کوبت ای گل به شمیم بویت ای گل در سینه داغی دارم از لاله باغی دارم با یادت ای گل هر شب در دل چراغی دارم باغم بهارم باش موجم کنارم باش ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی به نسیم کوبت ای گل به شمیم بویت ای گل در سینه داغی دارم از لاله باغی دارم با یادت ای گل هر شب در دل چراغی دارم باغم بهارم باش موجم کنارم باش بی تو برگی زردم به هوای تو می گردم که مگر بیفتم در پایت ای نوای نایم به هوای تو می آیم که دمی نفس کنم تازه در هوایت بی تو برگی زردم به هوای تو می گردم که مگر بیفتم در پایت ای نوای نایم به هوای تو می آیم که دمی نفس کنم تازه در هوایت تا فدا کنم جان و دل برايت ********
ای نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاری است
عطر پاک نفست سبز و رها از آسمان جاری است نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری است تو نسیم خوش نفسی من کویر خار و خسم گر بفریادم نرسی من چو مرغی در قفسم تو با منی اما من از خودم دورم چو قطره از دریا من از تو مهجورم ای نامت از دل و جان در همه جا بهر زبان جاری است عطر پاک نفست سبزو رها از آسمان جاری است نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری است با یادت ای بهشت من آ تش دوزخ کجاست عشق تو درسرشت من با دل و جان آ شناست با یادت ای بهشت من آ تش دوزخ کجاست عشق تو درسرشت من با دل و جان آ شناست چگونه فریادت نزنم چرا دم از یادت ننهم در اوج تنهائی اگر زمین ویرا نه شود جهان همه بیگانه شود تویی که با مایی ای نامت از دل و جان در همه جا بهر زبان جاری است عطر پاک نفست سبزو رها از آسمان جاری است نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری است *******
دل من کوره سوزان عشق است
دلم سوگند پاکش جان عشق است دلم این عاشق شوریده مست نمک پرورده دامان عشق است دریغا چشم بینائی نداروم ببین جز جان رسوائی نداروم اگر رد میکنی رد کن ولی من بجز درگاه تو جائی نداروم بجز درگاه تو جائی نداروم پریشان خاطرو مست تویوم مو قسم بر غم که پا بست تویوم مو اگر شوریده حالو بیقراروم نمک پروردیه دست تویوم مو نمک پروردیه دست تویوم مو خداوندا دلی دارم عطش سوز که نه در شب بود تابش نه در روز ز بعد مردنم ای آ تش عشق کنار گور من شمعی بیفروز ز بعد مردنم ای آ تش عشق کنار گور من شمعی بیفروز شمعی بیفروز شب از نیمه گذشتودیده باز است چرا امشب شبم دورو دراز است وضو کن با سرشک چشمم ای دل که امشب فرصت رازو نیاز است که امشب فرصت رازو نیاز است ******
ای غم ای همدم دست از سر دل بردار
ای شادی يک دم مرهم به دلم بگذار دل جای شادی ست از غم شده ام بيزار ای غم بيرون رو اين خانه به او بسپار با اين خانه ی تنگ با اين پاره ی سنگ با اين دل چه کنم اين آلوده ی رنگ دلااااااا قول مرا چرا شکستی پَر نزدی به گِل نشستی پَر نزدی تو دريا بودی ز چه رو چون مردابی ای دريا تا کی ز نسيمی بی تابی دل به دريا بزن در شبِ طوفان تا به کی سر زدن بر درِ زندان تا کِی تنهايی ...... برخيز و پرگشا در آسمان رها تا کوی ناکجا کوی بی نشان کوی آشنا ای غم ای همدم دست از سر دل بردار ای شادی يک دم مرهم به دلم بگذار دل جای شادی ست از غم شده ام بيزار ای غم بيرون رو اين خانه به او بسپار ای دل زين غمها تنها غم او بگذار ********
خدايا خدايا يگانه تويی
همه گريه ها را بهانه تويی نگارا نگارا تو باغی بهاری دل ساده ام را تو نقش و نگاری شدم چو گلی ز ريشه جدا به من برسان بهار مرا بهارا بهارا بهانه مگير ز خاکستر ما زبانه مگير کوير دلم را تو باران نوری تو رودی تو دريا تو شوق عبوری جدا ز تو اَم غبار هوا به خود برسان دوباره مرا جدا ماندم همچو نی تنها از نيستانها حکايتِ دل ، به ناله کنم غمی دارم همچو مولانا از جداييها شکايتِ دل ، به ناله کنم چو نی در شکستم صدايم تو هستی تو را می پرستم خدايم تو هستی . . . . . . . |+| نوشته حجت احمدي در شنبه 12 آبان1386 و ساعت 3:33 بعد از ظهر |
سلام بر تو اى عزیزترین همراه از ميان اوقات
و اين ماه در ميان ما ستوده زيست، و با ما پسنديده مصاحبت كرد و بهترين سودهاى جهانيان را بهره ما ساخت، و آنگاه به هنگام پايان يافتن وقت و سرآمدن مدت و كامل شدن شمارهاش از ما جدا شد، پس ما آن را مانند كسى وداع مىكنيم كه فراقش بر ما دشوار آمده و روى بر تافتنش ما را به وحشت افكنده، و او را بر ذمه ما پيمانى نگاه داشتنى، و حرمتى رعايت كردنى، و حق گزاردنى لازم شده. از اين رو همگى مىگوئيم:
سلام بر تو اى بزرگترين ماه خدا، و اى عيد دوستان خدا - سلام بر تو - اى گرامىترين مصاحب از ميان اوقات، و اى بهترين ماه در ايام و ساعات. سلام بر تو. اى ماهى كه بر آمدن كام ها در آن آسان و اعمال نيك در آن منتشر و فراوان است.
سلام بر تو اى همنشينى كه چون پديد آيد احترامش بزرگ، و چون ناپديد شود فقدانش دردناك است. و اى مايه اميدى كه فراقش رنج افزا است. سلام بر تو اى همدمى كه چون رو آورد مايه انس شد، و شادى انگيخت، و چون سپرى شد، وحشت افزود، و متألم ساخت. سلام بر تو اى همسايهاى كه دل ها در جوار آن رقت گرفت، و گناهان در آن كم شد. سلام بر تو اى يارى دهندهاى كه ما را در مبارزه شيطان يارى داد، و اى رفيقى كه راه هاى احسان را هموار ساخت. سلام بر تو، چه بسيارند آزاد شدگان خدا در دوران تو، و چه نيكبخت است به سبب تو كسى كه احترامت را منظور داشته است. سلام بر تو كه چه زداينده بودى گناهان را! و چه پوشنده بودى انواع عيب ها را! سلام بر تو، چه طولانى بودى بر گناهكاران! و چه با هيبت بودى در دل هاى مؤمنان. سلام بر تو اى ماهى كه روزها با تو سر همسرى ندارند، سلام بر تو كه از هر جهت موجب سلامتى. سلام بر تو، كه همنشينيت مكروه، و معاشرتت نكوهيده نيست. سلام بر تو، هم چنانكه با ارمغان بركات بر ما وارد شدى، و آلودگى گناهان را از ما فرو شستى. سلام بر تو، كه وداع با تو از روى خستگى، و ترك روزهات از سر ملالت نيست. سلام بر تو، كه پيش از آمدن در آرزوى تو بوديم، و پيش از رفتن از انديشه فراقت محزونيم. سلام بر تو، چه بسا بدي ها كه به يمن تو از جانب ما گشته، و چه خوبي ها كه به بركت تو بر ما روان شده! سلام بر تو، و بر شب قدرى كه از هزار ماه بهتر است. سلام بر تو، ديروز چه سخت به تو دل بسته بوديم، و فردا چه بسيار به تو مشتاق خواهيم بود! سلام بر تو، و بر فضيلتت كه از آن محروم شديم، و بركات گذشتهات كه از ما ربوده شد . بخشی از دعای امام سجاد در وداع با ماه رمضان
|+| نوشته حجت احمدي در شنبه 14 مهر1386 و ساعت 11:33 قبل از ظهر |
دلم را کجا مثل دستم بشويم؟
گزيری ندارم که شعری بگويم دل نازکت را به نحوی بجويم بگويم که پشتم به خورشيد گرم است زمانی که گل می کنی روبرويم وحالا در اين قحطی آب واحساس دلم را کجا -مثل دستم - بشويم؟ از اول تو بی پرده با من نگفتی که بی پرده حالا من از خود بگويم! من از تشنگی های خود با تو گفتم واز مخزن بغض ها در گلويم جواب تو تکرار تلخ عطش بود و سنگی که لغزيد سوی سبويم گل لحظه ها را-به مفهوم مطلق- اجازه ندادی کنارت ببويم اجازه ندادی که چشمت بيفتد به چشم سکوت من و های و هويم وحالا............. تو با برق الماس چشمت clickكن: بميرم؟ بمانم؟ بخندم؟ بمويم؟ مرحوم سيد حسن حسيني |+| نوشته حجت احمدي در شنبه 7 مهر1386 و ساعت 11:13 قبل از ظهر |
مغرور با چشمهايي از عقيق
مشتي خاکم. سبک و آزاد و بي تعلق. نامي ندارم و کسي مرا نميشناسد. با باد سفر ميکنم. گاهي در باغچهاي کوچک اقامت ميکنم تا به ريشهاي کمکي کنم و غذاي گياهي کوچک را به او برسانم؛ و گاهي به بيابان ميروم تا خلوتي کنم و از خورشيد، سکوت و سوختن بياموزم. بسياري اوقات اما خاک پاي عابرانم، خاک پاي هر کودک و هر پير و هر جوان. سالها پيش اما، تنديسي مغرور بودم با چشمهايي از عقيق، تراشيده و بالابلند. زنداني ديوار و سقف و مردم. فريفتهي پيشکش و قرباني و دستهايي که به من التماس ميکرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشيدند و آوردند و بعد خود به پايم افتادند. هيچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من ميخواستند که زمين را حاصلخيز کنم. آسمان را پر باران. ميخواستند که گوسفندشان را شير افشان کنم و چشمهها را جوشان. من اما هرگز نه چشمهاي را جوشان کردم و نه گوسفندي را شيرافشان. و نه هرگز زمين و آسمان را حاصلخيز و پر باران. ستايش مردم اما فريبم داد. لذت تمجيد، خون سياهي بود که در تن سنگيام جاري ميشد. هيچ کس نميداند که هر بتي آرام آرام بت ميشود. بتان در آغاز به خود و به خيال ديگران ميخندند. اما رفته رفته باور ميکنند که برترند. من نيز باور کرده بودم. تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پيشتر هم او را ديده بودم. نامش ابراهيم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ ميکشيد. ديگران که بودند، حقارت خويش را تاب ميآوردم. آن روز اما با هيچ کس نبود. بتخانه خالي بود از مردم. تنها او بود و تبري بر دوش. ترسيده بودم، ميلرزيدم و توان ايستادم نداشتم. ابراهيم نزديکم آمد و گفت: واي بر تو، مگر تو آن کوه نبودي که مدام تسبيح خدا ميگفتي؟ مگر ذره ذرهي خاک تو نبود که از صبح تا غروب يا سبوح و يا قدوس ميگفت؟ تو بزرگ بودي، چون خدا را به بزرگي ياد ميکردي. چه شد که اين همه کوچکي را به جان خريدي؟ چه شد که ميان خدا و بندگانش، ايستادي؟ چه شد که در برابر يگانگي خداوند قد علم کردي؟ چه چيز تو را اين همه در کفرت پا برجا و مصمم کرده است؟ چرا مجال دادي که مردم تو را بفريبند و تو مردم را؟ واي بر تو و واي بر هر آفريدهاي که با آفريدگار خود خيال برابري کند. و آنگاه تبرش را بالا برد، اما هرگز آن را بر من فرود نياورد. من خود از شرم فرو ريختم؛ غرورم شکست و کفري که در من پيچيده بود، تکه تکه شد. ابراهيم، تکههاي مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتداي توبه است و توبه ابتداي ايمان. و من در دستهاي ابراهيم توبه کردم و بار ديگر ايمان آوردم به خدايي که پاک است و شريکي ندارد. ابراهيم گفت: تو امروز شکستي، اي بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست بر نخواهند دشت. مردم ميتوانند از هر چيزي بتي بسازند، و اگر چوبي نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگي نباشد که به پايش بيفتند، خيال خود را خواهند تراشيد و به پاي خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستيد. و واي که پرستيدن هر چيز بهتر از پرستيدن خويش است. ابراهيم گفت: اين مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچکتر از خويش. خدايي يافتني، خدايي ملموس و ديدني. خدايي که بتوان بر آن خدايي کرد. اما خدايي که مثل هيچ کس و هيچ چيز نيست، خدايي که همه جا هست و هيچ جا نيست، خدايي که نه دست کسي به آن ميرسد و نه در ذهن کسي ميگنجد، خدايي دشوار است؛ و اين مردم خداي آسان را دوست دارند. به دستهاي ابراهيم چسبيدم و گفتم: اي ابراهيم! مرا شکستي و رهانيدي از آن خداي سهل ساختگي، حالا تنها مشتي خاکم، در برابر دشواري خدا چه کنم؟ ابراهيم گفت: تو خاکي مومني و از اين پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو. به ياد اين مردم بياور که از خاکند و خاک را جز فروتني، سزاوار نيست. و اگر روزي کسي به قصهات گوش داد، برايش بگو که چگونه ستايش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتي خاک را بدل به بت ميکند. من گريستم و دستهاي ابراهيم خيس اشک شد. او مشتي از مرا به آب داد و مشتي را به باد و مشتي را در رهگذار مردم ريخت... نوشته عرفان نظرآهاري با تشکر از ایوب |+| نوشته حجت احمدي در دوشنبه 2 مهر1386 و ساعت 12:41 بعد از ظهر |
ماه رمضان ماه قرآن و نيايش
![]() |+| نوشته حجت احمدي در پنجشنبه 29 شهریور1386 و ساعت 1:23 بعد از ظهر |
لقمه هاي راز
به خاطر ماه رمضان و اون حس دوست داشتني قبل از افطار و سحر با شنيدن اين شعر پرمعناي مولانا و صداي دل انگيز استاد شجريان دلم نيومد اين شعر رو تو وبلاگ نذارم . خداكنه انبان ما از دويدن هاي به دنبال نان خالي بشه تا قدري از اون گوهرهاي الهي هم نصيب ما بشه
اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام چــند شــب ها خواب را گشتي اسير مثنوي معنوي - مولوي |+| نوشته حجت احمدي در پنجشنبه 29 شهریور1386 و ساعت 1:8 بعد از ظهر |
عشق بايد كه بشكند ...
هر چند که از آينه بی رنگتراست ازخاطر غنچه هادلم تنگتراست بشکن دل بينوای مارا ای عشق! اين ساز شکسته اش خوشآهنگتراست!
درپرده ی سوزوساز هم می خنديم با داغ درونگداز هم می خنديم چون لاله ی نوشکفته ای درباران از گريه پريم وباز هم می خنديم! مرحوم سيد حسن حسينی(مسيحا) |+| نوشته حجت احمدي در شنبه 24 شهریور1386 و ساعت 8:0 بعد از ظهر |
الهي ...
الهي بر من آراستي خريدم و از هر دو جهان دوستي حضرت تو گزيدم.
الهي اگر طاعت بسي ندارم در هر جهان جز تو کسي ندارم. الهي تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شيدا شدم نهان بودم پنهان شدم. الهي از بنده با حکم ازل چه برآيد و بر آنچه ندارد چه بايد. کوشش بنده چيست؟ کار خواست تو دارد به جهد خويش نجات خويش کي تواند؟ الهي اي سزاي کرم و اي نوازنده عالم، نه به آخر شاديست نه با ياد تو غم، خصمي و شفيعي و گواهي و حکم. الهي تو دوستان را به دشمنانت مي نمايي، درويشان را غم و اندوه دهي، بيمار کني و خود بيمارستان کني، درمانده کني و خود درمان کني، از خاک آدم کني و بادي چندان احسان کني، سعداتش بر سر ديوان کني و فردوس او را ميهمان کني، مجلسش روضه رضوان کني، ناخوردن گندم با وي پيمان کني و خوردن آن در علم غيب پنهان کني، آن که او را زندان کني و سالها گريان کني، جباري تو کار جباران کني، خداوندي تو کار خداوندان کني، تو عتاب و جنگ همه با دوستان کني. الهي از پيش خطر و از پس راهم نيست، دستم گير که جز تو پناهم نيست. الهي دستم گير که دست آويز ندارم و عذرم بپذير که پاي گريز ندارم. الهي خود را از همه به تو وابستم، اگر بداري تو را پرستم و اگر نداري خود پرستم نوميد مساز بگير دستم. الهي اي دورنظر و اي نيکو حضر و اي نيکوکار نيک منظر، اي دليل هر برگشته، و اي راهنماي هر سرگشته، اي چاره ساز هر بيچاره و اي آرنده هر آواره، اي جامع هر پراکنده و اي رافع هر افتاده. دست ما گير اي بخشنده بخشاينده. الهي کار آن دارد که با تو کاري دارد. يار آن که دارد چون تو ياري دارد. او که در هر دو جهان تو را دارد هرگز کي تو را بگذارد. الهي در سر گريستني دارم دراز. ندانم از حسرت گريم يا از ناز. گريستن از حسرت بهر يتيم و گريستن شمع بهر ناز، از ناز گريستن چون بود اين قصه ايست دراز. الهي يک چند به ياد تو نازيدم، اينم بس که صحبت تو ارزيدم. الهي نه جز از ياد تو دل است نه جز از يافت تو جان، پس بيدل و بي جان کي توان؟ الهي ياد تو در ميان دل و زبان است و مهر تو ميان سر وجان. برگرفته از الهي نامه خواجه عبدالله انصاري |+| نوشته حجت احمدي در شنبه 24 شهریور1386 و ساعت 1:51 بعد از ظهر |
ميهماني
هوالمحبوب دعيتم فيه الي ضيافت ا... روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است آري افطار رطب در رمضان مستحب است روزِ ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است زير لب وقت نوشتن همه جا نقطه نهند اين عجب نقطه خال تو به بالاي لب است يا رب اين نقطه لب را كه به بالا بنهاد نقطه هر جا غلط افتاد مكيدن ادب است شحنه اندر عقب است و من از آن مي ترسم كه لب لعل تو آلوده به ماء العنب است (مرحوم شاطر عباس صبوحي ) |+| نوشته حجت احمدي در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 5:36 بعد از ظهر |
و آنگاه در الست ....
.....ناگهان هستي به تپش افتاد،نفسها به شماره افتادند،رنگ از روي جهان پريد از آنچه مي ديد و...ملائک خيره شدند.ديگر کسي را زهره ي کلامي نبود.همه هيبت بود وحيرت وسرگشتگي و وحشت.آنچه مي ديدند آن نبود که مي پنداشتند.خدايا..خدايا... چيست آن؟آيا او آدم است؟هستي در شرف پاره شدن بود.خدايا کرم نماي ما را.او کيست يا چيست؟آيا او آدم است؟ يا او آدم است وآدم نيست؟او کيست؟ ..
حيرت به غايت.وحشت به نهايت.ترس و هراس وهول در آنچناني که از آن آنچنان تر نبود.آه....آري،او آدم بود...آدم بود...آدم بود که به صد هزار ستاره نور مي پاشيد.آري...ستاره ها از آدم نور مي گرفتند وخود مي سوختند. آدم از درون،نور مي پاشيد به همه جا و همه چيز.ستاره ها حقيرتر از آنند که به آدم نور بدهند؛عاجزتر از آنند که آدمي را روشن کنند.گويي صد هزار کيهان وصد هزار چون آن هستي پر عظمت،درون دل آدم است.انگار ملائک همه وهمه در درون آدم اند...حتي در آن گوشه هاي دل ،در آن پشت تر ها، ميتوان ابليس را ديد.آري او هم هست.اما او را کجا زهره که که بشورد بر آدم؟چنين نوري هستي را کور کرده،او که پشه اي بيش نيست.ابليس در آن ميان اندک است.او نيست!اگر چه هست..... ... آدم به ابليس نگريست و آرام و آسوده گفت : اعوذ بالله. شيطان در خروشيد , غريد , زبانه کشيد و نعره سرداد : آدم به تو درس عصيان را مي آموزم , آنچنان که در برابر پروردگارمان خاشع نباشي. به عزت ربم سوگند به بهاي رانده شدنم طغيانگري را به تو خواهم آموخت و خسران ابدي را برايت مهيا خواهم کرد. منتظر من باش ! ...
برگرفته ازكتاب آدم در الست نوشته محمد رضا جوادي |+| نوشته حجت احمدي در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 1:44 بعد از ظهر |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
اسفند 1386آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 آرشيو موضوعی
سياستشعر عشق دل نوشته فقط جالبه!
بنتون يك صهيونيست است (يادداشت)شبهای قدر احمدی نژاد! پديده اي به نام صهيونيسم وهابي وهابي ها در ايران چه مي کنند؟ آگاهیهای انقلاب ساز و ذات پارادوکسیکال رسانه مصاحبه حسینیان درباره سفر احمدی نژاد آرشيو پیوندها پيوندها
نافذرجا نيوز جهان نيوز شريف نيوز دنياي خبر اتاق شيشه اي اهالي خبر دوست مهربان كافه انديشه تاملات مركز اسناد انقلاب اسلامي صهيونيسم و جهان اسلام باشگاه انديشه عبدالله شهبازي دكتر عباسي آنتي صهيون صهيون پژوه روزگاري نو آرماگدون پلخمون بصيرت پارتيزان عشق عليه السلام امين صبحي قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |