تبليغاتX
خورجين
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ماه رمضان ماه قرآن و نيايش
ماه رمضان ramazan ramezan
|+| نوشته حجت احمدي در پنجشنبه 29 شهریور1386 و ساعت 1:23 بعد از ظهر | 
لقمه هاي راز
به خاطر ماه رمضان و اون حس دوست داشتني قبل از افطار و سحر با شنيدن اين شعر پرمعناي مولانا و صداي دل انگيز استاد شجريان دلم نيومد اين شعر رو تو وبلاگ نذارم . خداكنه انبان ما از دويدن هاي به دنبال نان خالي بشه تا قدري از اون گوهرهاي الهي هم نصيب ما بشه

اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد
كـو خـورنده‌ي لــقمـه هاي  راز شـــد

لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب

گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني

طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام

چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير

مثنوي معنوي - مولوي

|+| نوشته حجت احمدي در پنجشنبه 29 شهریور1386 و ساعت 1:8 بعد از ظهر | 
عشق بايد كه بشكند ...

هر چند که از آينه بی رنگتراست

ازخاطر غنچه هادلم تنگتراست

بشکن دل بينوای مارا ای عشق!

اين ساز شکسته اش خوشآهنگتراست!

 

درپرده ی سوزوساز هم می خنديم

با داغ درونگداز هم  می خنديم

چون لاله ی نوشکفته ای درباران

از گريه پريم وباز هم می خنديم!

مرحوم سيد حسن حسينی(مسيحا)

|+| نوشته حجت احمدي در شنبه 24 شهریور1386 و ساعت 8:0 بعد از ظهر | 
ندانسته نويسي
نان، سفره، دل، بيمار، اسير، ناتوان،گرفتار دنيا، گرفتار خود ،من و من و من آنچه كه اسارت را  با بند بند تنم عجين كرده تا مبادا كه روزي از ان غافل شوم كه در غفلت از آن حضور ابدي او را درك كنم كه نكردم يا كردم به قدر جرعه اي كه همچون تشنگان هرگاه بيادش مي افتم به قطره اي از آن هم راضيم و چه انرا دست نيافتني مي بينم
و افطار است وقت وصل با او و گرسنگي باطمع اينكه در سفره چيزي نماند و تويي كه با منِ وجودت ميروي از غافله خورندگان غافل نشوي....
.....
|+| نوشته حجت احمدي در شنبه 24 شهریور1386 و ساعت 6:31 بعد از ظهر | 
الهي ...

الهي بر من آراستي خريدم و از هر دو جهان دوستي حضرت تو گزيدم.

الهي اگر طاعت بسي ندارم در هر جهان جز تو کسي ندارم.

الهي تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شيدا شدم نهان بودم پنهان شدم.

الهي از بنده با حکم ازل چه برآيد و بر آنچه ندارد چه بايد. کوشش بنده چيست؟ کار خواست تو دارد به جهد خويش نجات خويش کي تواند؟

الهي اي سزاي کرم و اي نوازنده عالم، نه به آخر شاديست نه با ياد تو غم، خصمي و شفيعي و گواهي و حکم.

الهي تو دوستان را به دشمنانت مي نمايي، درويشان را غم و اندوه دهي، بيمار کني و خود بيمارستان کني، درمانده کني و خود درمان کني، از خاک آدم کني و بادي چندان احسان کني، سعداتش بر سر ديوان کني و فردوس او را ميهمان کني، مجلسش روضه رضوان کني، ناخوردن گندم با وي پيمان کني و خوردن آن در علم غيب پنهان کني، آن که او را زندان کني و سالها گريان کني، جباري تو کار جباران کني، خداوندي تو کار خداوندان کني، تو عتاب و جنگ همه با دوستان کني.

الهي از پيش خطر و از پس راهم نيست، دستم گير که جز تو پناهم نيست.

الهي دستم گير که دست آويز ندارم و عذرم بپذير که پاي گريز ندارم.

الهي خود را از همه به تو وابستم، اگر بداري تو را پرستم و اگر نداري خود پرستم نوميد مساز بگير دستم.

الهي اي دورنظر و اي نيکو حضر و اي نيکوکار نيک منظر، اي دليل هر برگشته، و اي راهنماي هر سرگشته، اي چاره ساز هر بيچاره و اي آرنده هر آواره، اي جامع هر پراکنده و اي رافع هر افتاده. دست ما گير اي بخشنده بخشاينده.

الهي کار آن دارد که با تو کاري دارد. يار آن که دارد چون تو ياري دارد. او که در هر دو جهان تو را دارد هرگز کي تو را بگذارد.

الهي در سر گريستني دارم دراز. ندانم از حسرت گريم يا از ناز. گريستن از حسرت بهر يتيم و گريستن شمع بهر ناز، از ناز گريستن چون بود اين قصه ايست دراز.

الهي يک چند به ياد تو نازيدم، اينم بس که صحبت تو ارزيدم.

الهي نه جز از ياد تو دل است نه جز از يافت تو جان، پس بيدل و بي جان کي توان؟

الهي ياد تو در ميان دل و زبان است و مهر تو ميان سر وجان.

برگرفته از الهي نامه خواجه عبدالله انصاري

|+| نوشته حجت احمدي در شنبه 24 شهریور1386 و ساعت 1:51 بعد از ظهر | 
ميهماني

هوالمحبوب

دعيتم فيه الي ضيافت ا...

 
  روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
   آري افطار رطب در رمضان مستحب است

  روزِ ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه
  بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است

  زير لب وقت نوشتن همه جا نقطه نهند
  اين عجب نقطه خال تو به بالاي لب است

  يا رب اين نقطه لب را كه به بالا بنهاد
  نقطه هر جا غلط افتاد مكيدن ادب است

 شحنه اندر عقب است و من از آن مي ترسم

   كه لب لعل تو آلوده به ماء العنب است


              (مرحوم شاطر عباس صبوحي )
|+| نوشته حجت احمدي در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 5:36 بعد از ظهر | 
و آنگاه در الست ....

.....ناگهان هستي به تپش افتاد،نفسها به شماره افتادند،رنگ از روي جهان پريد از آنچه مي ديد و...ملائک خيره شدند.ديگر کسي را زهره ي کلامي نبود.همه هيبت بود وحيرت وسرگشتگي و وحشت.آنچه مي ديدند آن نبود که مي پنداشتند.خدايا..خدايا... چيست آن؟آيا او آدم است؟هستي در شرف پاره شدن بود.خدايا کرم نماي ما را.او کيست يا چيست؟آيا او آدم است؟ يا او آدم است وآدم نيست؟او کيست؟ ..

حيرت به غايت.وحشت به نهايت.ترس و هراس وهول در آنچناني که از آن آنچنان تر نبود.آه....آري،او آدم بود...آدم بود...آدم بود که به صد هزار ستاره نور مي پاشيد.آري...ستاره ها از آدم نور مي گرفتند وخود مي سوختند. آدم از درون،نور مي پاشيد به همه جا و همه چيز.ستاره ها حقيرتر از آنند که به آدم نور بدهند؛عاجزتر از آنند که آدمي را روشن کنند.گويي صد هزار کيهان وصد هزار چون آن هستي پر عظمت،درون دل آدم است.انگار ملائک همه وهمه در درون آدم اند...حتي در آن گوشه هاي دل ،در آن پشت تر ها، ميتوان ابليس را ديد.آري او هم هست.اما او را کجا زهره که که بشورد بر آدم؟چنين نوري هستي را کور کرده،او که پشه اي بيش نيست.ابليس در آن ميان اندک است.او نيست!اگر چه هست.....

... آدم به ابليس نگريست و آرام و آسوده گفت : اعوذ بالله.

شيطان در خروشيد , غريد , زبانه کشيد و نعره سرداد : آدم به تو درس عصيان را مي آموزم , آنچنان که در برابر پروردگارمان خاشع نباشي. به عزت ربم سوگند به بهاي رانده شدنم طغيانگري را به تو خواهم آموخت و خسران ابدي را برايت مهيا خواهم کرد. منتظر من باش ! ...

برگرفته ازكتاب آدم در الست نوشته محمد رضا جوادي

|+| نوشته حجت احمدي در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 1:44 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar